مادر شهود و شهادت؛ بانوی محراب؛ بانوی اعتراض؛ بانوی حماسه؛ بانوی
بسیج بنیهاشم؛ بانوی شهادت... پیش از زهرا ـ هیچ زنی را ندیده بودند، که پدر خویش
را مادر باشد! پیش از زهرا «شهادت» این همه، تازگی نداشت. او که آمد، جانی تازه
گرفت. قبلاً، کلمهای بود و بعد، معنا شد! «شهادت» در خانه زهرا، حیثیت پیدا کرد،
بزرگ شد و انتشار یافت. و او، به روشنی این همه را میدانست. مادرانه، شهادت را
بزرگ میکرد. آگاهانه شهادت را شیر میداد... از جغرافیای قتلگاه خبر داشت. کربلا
را بر دامان مینشاند. برای عاشورا، لالایی میخواند. گیسوان «اسارت» را شانه
میزد! حکایت چاه و محراب خون را میدانست. با این همه، اهل شکایت نبود. اگر هم
میگفت، درد میگفت که درمان بشنود! فاطمه در محراب عبادت ضیابخش ملکوت و سماوات
است. فاطمه مرضیه، مُحدَّثه، طاهره، بتول و منصوره سماوات است. فاطمه مدافع و
غمخوار امام زمانش است.فاطمه مادر امام موعودِ قادر ذوالمنن و ولیِّ خون حسنین و
منتقم کربلاست...
زهرا علیهاالسلام حصن محکم ولایت است و آموزگار خوب شهادت. زهرا
علیهاالسلام تلاوت بیداری است؛ سایبان شوق است؛ تولّد بالغ تاریخ است و بهار سرشار
دلهای آشنا. زهرا علیهاالسلام معرّف نهایت کمال زن است و اوج عروج انسان. چشمه
غدیر در باغ دستان پرتوان او به بلوغی رسید و غدیریها از دامان عصمت او به رویشی
رسیدند... فاطمه علیهاالسلام مؤدبهای بود که در ادب همتا نداشت. فاطمه معصومهای
بود که اگر چه منصب نبوّت و وصایت را نداشت، ولی در مقام عصمت، نه تنها در ردیف
انبیای گذشته، بلکه بالاتر، با پدر و شوهر و اولادش از نظر عصمت یکتا و بیهمتا
بود... فاطمه علیهاالسلام خطیبهای که با خطبه غرّاء و گفتار آتشینش ـ که فهم آن
عقلای عالم را در حیرت فرو برده ـ حقّ سبحانه را با شهود تامّ ستوده و دوست و دشمن
را متوجه حقیقت رسالت و مقام و منزلت و زحمات رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم
نموده و هشدار میدهد که مبادا با رفتن ایشان احکام الهی نادیده گرفته شود و وصایت
«انّی تارکٌ فیکُمُ الثَّقَلَیْن» فراموش گردد؛ سپس با پردهبرداری از مشکلاتی که
عدّهای پیش آورده و دین و کتاب و عترت را پایمال هواهای خود کردند، تا قیامت به
عالم هشدار میدهد.
آن گلی که بهشت با عطر گلبرگهای آن از هوش میرود؛ گلی با هیجده
گلبرگ بی مثال، با هیجده بهار لا یزال. خوشا به حال هیجده بهاری که با تو شکفتند.
هیجده تابستانی که به بار نشستند؛ هیجده خزانی که بر باد رفتند و هیجده زمستانی که
کفن پوشیدند.... کوهها حجم عقدههای کبود توست و دریاها چکیده اشکهای غریب تو.
از آن روز که فدک به نام تو شد، فلک قافیهای در خور یافت و از آن دم که آب مهریه
تو شد، سفینه اهل بیت به جریان افتا د. بیت الاحزان تو، پیشگوی کربلا بود و
گریههای دردناکت پیش درآمد نینوا.ای منادی حق! مبادا بی تو حقیقت، آشیانه خفاشها
شود و عشق، بازیچه کاکلیها!
ای شکوفه عصمت ای آیینه عصمت سبز، ای بوی بهشت بینشان، ای اشک عرش
بر کرانه کوثر، ای خاتون نور و ای تحفه آسمانی، ای پاره آفتاب شب در غربت خورشید،
ای حوریه در زمین و انسیه در آسمان. ای ودیعة الرسول در مفتاح فردوس و پرتو رسالت
و بوی خوش محمّدی. ای شکوفه عصمت که از زلال کوثر، لالههای زهرایی به کعبه عفاف
اعطا کردهای ؛ ای کوثر خدا؛ ای ادامه نبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم ؛ ای همتای
علی علیهالسلام ؛ ای مشکاة خدا؛ ای مصباح هُدا؛ ای «و الشمس و الضحی»؛ ای معنی
جمال؛ ای تفسیر جلال؛ ای تاویل کمال؛ ای واژه وفا؛ ای آیه صفا؛ ای سوره «هل اتی»؛
ای خورشید رسالت؛ ای قمر ولایت؛ ای زهره هدایت. ای جلوه الهیای ایّوب بلاها؛ ای
یعقوب فراقها؛ ای یوسف جغاها؛ ای کوه پر ابهت؛ ای جاری محبّت؛ ای چشمه طهارت؛ ای
اسوه خدایی؛ ای جلوه الهی؛ ای عشق کبریایی؛... ای آفتاب سفر کرده، من فریاد سبز تو
را، که از پشت دیوار قرنها هنوز به گوش میرسد شنیدم. ...من در جغرافیای خانه گلی
تو، تا ریخهای تاریخ را دیدم.من در نالههای تو بر زمینِ از دست رفتهات، طهارت
چشمه غدیر را و در ارتفاع نگاهت قیام طوفان را دیدم... من اشکهای تو را بر
کوبههای کوچه پس کوچههای سرد و خسته مدینه یافتم. من نشان کبودین تو را از قافلههایی
که از کناره بقیع میگذشتند گرفتم....از خانه گِلی تو شنیدیم اما از رنج قرنها
بلوغ بیداری، و راز کوفتنِ دَرْکوبهایت هرگز.
این شعلههای عشق توست که انسان خسته را به میهمانی آفتاب
میخواند. در حجم نگاه تو افق هم رنگ میباخت. سبزی این سالها هنوز وامدار آن
نگاه بلندی است که از قله ناپیدای تو سر زد. من با نوای آشنای تو از قناعت
انجمادها و از پس کوچههای حقیر خلافتها رهیدم... اوج تسلیت تو را آنجا که مردِ
راه را پای انداخت شناختم. من در خاموشی قبرت تابش هزاران خورشید را دیدم. اگر
قبرت را نشانی نیست چه باک؟ هر سنگْ نبشتهای حکایت تو را دارد...آموزگار ظرافت...
ای آموزگار ظرافت آنجا که مردان از پای فتادند، چگونه رفتن را تو به من آموختی و
آنجا که فریادها در سینهها گم شد فریاد خسته دردم را تو به بلوغی رساندی و آنجا
که حرامیان راه را بستند با اشکهایت راهم را تا، به خدا، تو علامت گذاشتی و در
باغ شهادت، مرگ را که بار زندگی آ ورده بود، نشانم دادی. خورشید در تابوت تو غروب
کرد و ملائک به عشق دیدار تو به سجده در افتادند و عروج خونینت را خدا خود به
نظاره نشست، تا زخمهایت را خود مرهمی نهد و چشمه کوثرش را با تو به طهارت رساند.
وصف تو گفتیم ـ و چه بی
رمق ـ که بلندای خورشید را، در عاریت ماه
تمنّا کردیم.
ای مادر پهلو شکسته، دلهای شکسته را دریاب.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۹/۱۲/۰۹ساعت 23:1  توسط ابوذر اسدی
|