|
آلان فقط یه چیزه که واسشون مونده : " میزان کارای خوبی که کردن و میزان عشقی که به مردم و خدای مردم ، داشتن"
بعدشم تو گوشم بهم گفت : قشنگم ، میخوام طوری باشی که تو اینجا هم شاگرد اول باشی بابایی ... من به زور لبخند زدم ! آخه از حرفاش زیاد سر در نمیاوردم ! بعدش ما با هم رفتیم و بابایی برام یه ساعت خیلی خوشکل خرید ، رنگش طلایی بود ... حالا 14 سال گذشته ... نه اون ساعت مونده و نه رنگ طلاییش ! تنها چیزی که مونده " درخشش حرفای باباست " و اثر عجیبی که روی قلب نا آروم من گذاشته ...
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۱/۰۴/۱۰ساعت 22:49  توسط ابوذر اسدی
|
|